


بدین وسیله باخت ناباورانه و حذف نا بهنگام تیم ملی ایتالیا را به اطلاع کلیه عزیزان و طرفداران محترم رسانده و از درگاه خداوند متعال علو درجات و مغفرت برای آن مرحوم مسئلت می نمایم.![]()
و برای تمامی طرفدارانش صبری جزیل آرزومندم.
در ضمن به ایشان پیشنهاد می گردد حتی برای آرامشو آسایش خیال و اعصاب هم که شده برای مدت زمانی تیمی دیگر را برای طرفداری و همایت انتخاب گزینند تا شاید مقداری شادمانی به لحظات زندگیشان وارد شود
و من الله توفیق
امروز شنیدم که از اول تیر دیگه بنزین ندارم و باید آزاد بزنم. بابا خیلی نامردیه!!فکر کن تا حالا بنزین سوپر می زدم ماهی ۸۰ لیتر بخ عبارتی ۱۱۲۰۰ تومن حالا از ماهه دیگه باید ماهی ۴۴۸۰۰ تومن پول بنزین بدم. یکی به من بگه چیکار کنم![]()
پول که ندارم اینقدر بریزم تو حلق بنزین. ماشینم که نمی تونم نیارم . خب حالا تکلیفه من چیه؟
اه بابا تازه داشتیم با ماشینه حال می کردیم و حالشو می بردیما! آقا من محتاجم به یه کارت بنزین خوشگل کسی نداره؟ می خریما!!! حالا اگر مرامی هم بنزین دادین که دستتون درد نکنه.![]()
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.
نمی خواستم این پستو بنویسم.هنوزم دلم می خواد پاکش کنم ولی به خاطر اینکه بعضی دوستان خیلی در موردش نوشتن و بعضا یه طرفه به قاضی رفتن لازم دیدم که چند خطی هم من به عنوان یکی از افراد دخیل بنویسم.
نمی دونم از کجا شروع کنم اجازه بده چندتا سوال بپرسم:
۱- می خوام بدونم اونایی که اون مطلبو زدن تو ستون تو این سه چهار سال حضورشون تو دانشکده و انجام هر ساله ی رای گیری تا حالا این موضوع رو ندیده بودن؟ ۲-به نظرتون کندن یه ورق از برگ آراها با دزدیدن چند وقت پیش صندوق رای گیری فرقی می کنه؟ ۳-چرا همون کسایی که اون موقع به دزدیده شدن صندوق اعتراض کردن و سروصداشون به آسمون رفت الآن ساکتند و افرادی که برگه رای رو برداشتند از میان همون افراد معترض بودند؟ ۴-می خوام بدونم کسایی که دم از شورای ستون آزاد می زنن نمی دونن که توی اساسنامشون بندی برای اهانت وجود داره؟ ۵-می خوام بدون حرمت ها به یه داد و بیداد بنده؟ ۶- مگه ما خودمون برگه رای ها رو طراحی کردیم؟ (تو تمام دانشگاه از همین برگه ها استفاده می شه؟) ۷- اول ما حرمت شکستیم یا دیگران؟ ۸-اگر ستون آزاد جهت دار نیست چرا این برگه باید با مطالب دیگه فرق بکنه و برای نصبش جلسه فوری برگزار بشه(اونم تو روز انتخابات)؟ ۹-اگر به تشکلی مربوط نیست چرا به گفته مهدی تویه وبلاگش باید تقاضای برگزاری جلسه فوری توسط آقای ... مطرح بشه؟ ۱۰-اگر ستون آزاد به تشکلی مربوط نیست چرا از یه تشکل خاص تویه شورای ستون آزاد نمایندگانی هستند( از جمله آقای ...)؟ ۱۱-اگر ستون آزاد به تشکلی مربوط نیست چرا اون برگه ی نصب شده توسط اعضای یکی از تشکل ها آورده شده؟ ( حالا من نمی خوام بگم اونو از کجا آورده چو ن اگر بگم برای هممون بد و و زشته )۱۲-اگر ستون آزاد به تشکلی مربوط نیست چرا هر وقت ازش تعریف یا تمجید می کنن اسم یه تشکل خاص می یاد وسط؟ ۱۳-اگر می شه به تقاضای یکی از افراد برای نصب موضوعی جلسه فوری گذاشت چرا بعد به تقاضای اون برای پایین آوردن برگه جواب داده نمیشه؟۱۴- حالا شما بگید که اسمه این جریانو چی باید گذاشت؟
ببخشید زیاد حرف زدم ولی مطالبی بود که باید گفته می شد.
با اینکه فارغ نمی شدم ولی هم کمکایی که برای برگزار شدنش کردم و هم خودش خیلی بهم چسبید ، خیلی بهم حال داد. از همین الان افتادم رو این ویر که برای ورودی های خودمونم یه همچین جشنی برپا کنم (خدا کنه که بشه ).وقتی که شورو شد برام مثل یه جشن عادی بود ولی وقتی پویا اعلام کرد که یه کلیپ میخوان نشون بدن از عکسا و خاطره ها دلم یه هو ریخت پایین.کلیپ شورو شد آهنگش غم نداشت عکساشم ناراحت کننده نبود ولی توش پر بود از غم. بهم چند تا احساس داد اول اینکه نمی دونم بگم از حس اینکه دیگه این آدمارو تو دانشکده نمی بینم ترسیدم ، ناراحت شدم یا مضطرب (شایدم همش با هم اومد سراغم.) احساس دومم ناراحتی از این بود که کلیپه یادم مینداخت که منم ساله دیگه تو همین شرایطی خواهم بود که بچه ها اون روز بودن و مجبورم بالاخره یه روز از این محیط خداحافظی کنم.یه احساس دوگانم داشتم از یه ور دلم می خواست بپرم و کامپیترو خاموش کنم تا دیگه اون عکسارو نشون نده از یه ور دیگم دلم می خواست ساعتها بشینم و اون کلیپو نگاه گنم، انگار خاطرات خودمو بهم نشون میداد و تمام روزها و ساعتایی که تو دانشکده سپری کرده بودم برام مثل یه فیلم دوره شد.
شوخی ملت با استادا مخصوصا بایگان عالی بود ، اولش دلم برای استادا سوخت ولی بعدا به این نتیجه رسیدم که حقشون بود (نوش جونشون). دست سازنده های کلیپا و سراینده شعرا درد نکنه.(مخصوصا اسماعیل).البته اینم بگم یه جورایی با بایگان حال کردم که تمام شوخیارو دید و کم و بیش خندید.
وقتی شنیدم که فیلم معمای زمان به جشن نمی رسه مثل تموم کسایی که ازش خبر داشتن اولش خیلی پکر شدم ولی بعدش اونقدر بچه ها جاشو خوب پر کردن که به نظرم خلائش اصلا به چشم نیومد بازم ایول بهشون.
آخرین قسمتو که برنامه گروه کر بود که به نظرم همه می دونن چه جوری بود . فقط یه گله دارم از مردم ناظر.بابا ملت وقتی چند بار میگن و خواهش میکنن که بعد از شروع شدن برنامه از سالن نرین بیرون به خاطر خودتون و برنامس، آزار ندارن که. حتما من و پویا باید جلوی در صندلی می ذاشتیم و درو می گرفتیم تا کسی نره؟؟!!!
در آخرم از تمام ملت ۸۳ای و غیر ۸۳ای که حاضرن برای برگزاری جشن ساله دیگه با هم همکاری کنیم خواهش می کنم بهم بگن.
یه مدتی بود خیلی حرف برای گفتن داشتم ولی نمی دونستم چه طوری باید بگم تا اینکه تصمیم گرفتم توی یه وبلاگ بنویسم ُ بعد از وا کردن این وبلاگ مشکل اساسیم این شد که حالا چه طوری شروع کنم تا اینکه امشب یه تجربه ای کردم که دیدم دلم می خواد شروع وبلاگم با بیان اون باشه.
امروز تو دانشکده بعد از تموم شدن کلاسم اصلا حوصله خونه رفتن نداشتم مخصوصا اینکه فهمیده بودم مهمون هم داریم ( وا ویییییییلا ) ، فقط دلم می خواست برم یه وری بچرخم. تا ساعت ۸ و نیم تو دانشکده الاف بودم تا اینکه با دو تا از بچه ها رفتیم بیرون. بعد از یه خورده چرخ زنی بی هدف با ماشین هم برای تجربه این کار و هم به خاطره کمبود پول و همین طور برای خنده ، تصمیم گرفتیم بریم مسافرکشی تا یه خورده بخندیم. زیر پل گیشا دو تا مسافر زدیم تا تجریش و از اونجا هم دوتا دیگه سوار کردیم به مقصد نیاورون. اولش فکر می کردیم حال میده ولی وقتی دوتا آخریارو پیاده کردیم از چیزی که تجربه کرده بودیم دهنمون وا مونده بود. من یه چیزایی احساس کردم و یاد گرفتم که شاید در غیر این صورت خیلی طول می کشید تا بفهمم نمی دونم شایدم هیچ وقت نمی فهمیدم :
اول اینکه دلم به حال یکی از اطرافیانم که از همین کار پول در میاره خیلی سوخت.
دوم اینکه با اینکه من پشت فرمون نبودم ولی فهمیدم که اینکه تصمیم بگیری برای یکی بوق یا چراغ بزنی تا سوارش کنی هم خیلی جرات می خواد هم خیلی اعتماد به نفس.
سوم اینکه نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که وقتی از تاکسی پیاده می شین و کرایه رو می دین احساس کنین که خیلی زیاد یا گرون بود ، ولی موقعی که به جای یه راننده ای فکرت کاملا متفاوته و کاملا احساس می کنی که : بابا اینکه برای این مسیر کمه.
چهارم هم به قول یکی از بچه ها وقتی تو ماشینت نشستی و یه ماشین خوف از کنارت رد میشه احساس میکنی که چه قدر ماشین باهالی بود ولی وقتی به جای یه مسافرکش بهش نگاه می کنی احساست خیلی با احساس قبلی فرق داره و اونجاست که می فهمی حسرت چیه و حسرت خوردن یعنی چی.
پنجم هم اینکه نگاه مردم هم خیلی باهاله مثلا امشب یه مرد میان سالی بود که با نگاهش نشون می داد که دلش به حال کم سنی و جوونی راننده می سوزه و لابد با خودش فکر میکرد که این بیچاره الآن باید دانشجو می بود و درس می خوند نه مسافرکشی. هی.... آخی .....
پ.ن.۱: ما جمعا ۱۳۵۰ تومن در اوردیم
پ.ن.۲: تجربه کردن این کارو به همه پیشنهاد می کنم
پ.ن.۳ : راستی ، یادم رفت بگم کیم : نیما نادر که یه زمانی بهم می گفتن : " دکتر واتسون "