تبليغاتX
تازه وارد قدیمی - مسافرکشی
درد و دل
سلام سلام به همگی......

یه مدتی بود خیلی حرف برای گفتن داشتم ولی نمی دونستم چه طوری باید بگم تا اینکه تصمیم گرفتم توی یه وبلاگ بنویسم ُ بعد از وا کردن این وبلاگ مشکل اساسیم این شد که حالا چه طوری شروع کنم تا اینکه امشب یه تجربه ای کردم که دیدم دلم می خواد شروع وبلاگم با بیان اون باشه.

امروز تو دانشکده بعد از تموم شدن کلاسم اصلا حوصله خونه رفتن نداشتم مخصوصا اینکه فهمیده بودم مهمون هم داریم ( وا ویییییییلا ) ، فقط دلم می خواست برم یه وری بچرخم. تا ساعت ۸ و نیم تو دانشکده الاف بودم تا اینکه با دو تا از بچه ها رفتیم بیرون. بعد از یه خورده چرخ زنی بی هدف با ماشین هم برای تجربه این کار و هم به خاطره کمبود پول و همین طور برای خنده ، تصمیم گرفتیم بریم مسافرکشی تا یه خورده بخندیم. زیر پل گیشا دو تا مسافر زدیم تا تجریش و از اونجا هم دوتا دیگه سوار کردیم به مقصد نیاورون. اولش فکر می کردیم حال میده ولی وقتی دوتا آخریارو پیاده کردیم از چیزی که تجربه کرده بودیم دهنمون وا مونده بود. من یه چیزایی احساس کردم و یاد گرفتم که شاید در غیر این صورت خیلی طول می کشید تا بفهمم نمی دونم شایدم هیچ وقت نمی فهمیدم :

اول اینکه دلم به حال یکی از اطرافیانم که از همین کار پول در میاره خیلی سوخت.

دوم اینکه با اینکه من پشت فرمون نبودم ولی فهمیدم که اینکه تصمیم بگیری برای یکی بوق یا چراغ بزنی تا سوارش کنی هم خیلی جرات می خواد هم خیلی اعتماد به نفس.

سوم اینکه نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که وقتی از تاکسی پیاده می شین و کرایه رو می دین احساس کنین که خیلی زیاد یا گرون بود ، ولی موقعی که به جای یه راننده ای فکرت کاملا متفاوته و کاملا احساس می کنی که : بابا اینکه برای این مسیر کمه.

چهارم هم به قول یکی از بچه ها وقتی تو ماشینت نشستی و یه ماشین خوف از کنارت رد میشه احساس میکنی که چه قدر ماشین باهالی بود ولی وقتی به جای یه مسافرکش بهش نگاه می کنی احساست خیلی با احساس قبلی فرق داره و اونجاست که می فهمی حسرت چیه و حسرت خوردن یعنی  چی.

پنجم هم اینکه نگاه مردم هم خیلی باهاله مثلا امشب یه مرد میان سالی بود که با نگاهش نشون می داد که دلش به حال کم سنی و جوونی راننده می سوزه و لابد با خودش فکر میکرد که این بیچاره الآن باید دانشجو می بود و درس می خوند نه مسافرکشی. هی.... آخی .....

پ.ن.۱: ما جمعا ۱۳۵۰ تومن در اوردیم

پ.ن.۲: تجربه کردن این کارو به همه پیشنهاد می کنم

پ.ن.۳ : راستی ، یادم رفت بگم کیم : نیما نادر که یه زمانی بهم می گفتن : " دکتر واتسون "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 1:44  توسط نیما نادر  |