تبليغاتX
تازه وارد قدیمی - بلا تکلیفی
درد و دل
یه مدتی هیچی تو ذهنم نداشتم که بنویسم. حالام که اومدم که یه سری درددل بنویسم انقدر حرف دارم واسه زدن که نمی دونم از کدوم شروع کنم و چه جوری بنویسمشون.

یه مدت که دوباره ذهنم خیلی درگیره! اینقدر فکر تو سرم دارم که نمی دونم به کدومشون برسم‌‌‌٬ گاهی موقعها دلم می خواد برم یه جای دنج بی نهایت که کسیم نیست فریاد بکشم ٬ انقدر داد بزنم که تمام وجودم خالی شه٬ ولی ناخودآگاه ترس برم می داره که نکنه این کار خالیم نکنه و دوباره روز از نو روزی از نو!!!!

این روزا اکثر وقتم یا به فکر کردن می گذره یا به نوشتن فکرام یا به بی حوصلگی!

تازه می دونی بدبختیش چیه؟ وقتی تو یه موضوع به نتیجه میرسم همون لحظه که فکر میکنم تموم شد می بینم که یه سوالم حالا شده n تا! تازه بدی اصلیش اینه که با این همه فکر و سوال تازه از آیندشم مطمئن نباشی! اون موقعست که ...

این پستم خیلی قاطی پاتی شد درست مثل ذهن الانم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:32  توسط نیما نادر  |